تبليغاتX
< تنهاترین مرد دنیا

تنهاترین مرد دنیا

این وبلاگ به همه اونهایی تعلق داره که احساس تنها بودن میکنن منتظرتونم........

 

تو رو چه به عشق بهتره بری گردو بازی

اگه به تو نمیرسم

این دیگه قسمت منه

نخواستم اینجوری بشه

این از بخت منه

قد یه دنیا غم دارم

اگه نبینمت یه روز

چطور دلت اومد بری

عاشق چشماتم هنوز

فکر نمیکردم که یه روز

اینجوری تحقیر بشم

به جرم دوست داشتن

تو اینجوری تنبیه بشم

قد یه دنیا غم دارم

اگه نبینمت یه روز

چطور دلت اومد بری

عاشق چشماتم هنوز

دارو ندارمو میدم

ولی چماتو نبند

دارو ندار من تویی

به گریه های من نخند

از همه دنیا من فقط

دلخوش تو بودم ولی

دلخوشی تو نبودم

دوستم نداشتی یکمی

حالا یک دیگه پیشم میمونه

هرچی بین من و توه میدونه

میدونه دلم از دست تو خونه

اینم میدونه هرچی بود تمومه

...

بهش بگین که من واسش چی بودم

چی بودم چی بودم

شب و روز خدا پیش کی بودم

کی بودم کی بودم

بهش بگین نفهم پیش تو بودم

تو بودم تو بودم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .

* * * * * * * * ** * * * * * * * * *

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .

* * * * * * * * * * *

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

دختره از پسره پرسید من خوشکلم؟

گفت نه .

گفت دوستم داری؟

گفت نه .

گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟

 گفت نه .

دختره چشماش پر از اشک شد و هیچی نگفت

پسره بغلش کرد گفت :

تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی

تو رو دوست ندارم چون عاشقتم

اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم می میرم

پس باورم کن

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

 
 
باده پرست

من مست الستم، چه کنم باده پرستم

دیوانه و رندم ،چه کنم هر چه که هستم

معشوق جفا کرد براین قلب حزینم

تا باده خورم   داد زنم  باده پرستم

در فکر وصال رخ دلدار شب وروز

چون باز روم در پی آن شاهد مستم؟

گفتا بنشین شعر نگو باده نگهدار

گفتم چه کنم من ادمی باده پرستم

مستی همه شُبهه ای از شربِ مدام است

هشیار شدم زلف به گیسوی تو بستم

ضایع شده احساس ،بر این شعرِ مشوش

من نقطه ی تسلیم به پرگار تو هستم

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

داستان مرد روستایی و پسرش

روزی ، یک پدر روستایی با پسرش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.


پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجاmahsae-ali

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

 

خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم

گفته بودم عاشقم خوب حرفمو پس میگیرم

خیال نکن نمونی کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه است جنون دیگه کدومه ؟

کی میگه تو نباشی ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن که عاشقی دروغه

تو برده ای میخواستی که حرفتو بخونه

برای تو بسوزه به پای تو بمونه

عروسکی میخواستی رو طاقچتون بکاریش

وقتی بازی تموم شد کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین که عاشقی دروغه

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

عشق یعنی......

  

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...                                   شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

         اسرار     يعني  

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

 

من تمام حوصله ام را خرج دوست داشتن تو کردم

یادت هست

اما تو حتی برای دوست داشتن و خواستن من

 حوصله نداشتی

 یادم هست

گفته بودی ماندن جایز نیست

باید رفت

اما هرگز نگفته بودی

 وقت رفتن تنها  دارایی من

  دلم را

 با خودت به یادگار خواهی برد...

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

 

این روزها حس و حال دلم یه جورایی غریبانست

دلم بدجوری دوست داشتن رو بهونه کرده برای داشتنت

دست خودم نیست

دلم اختیارم رو به دست گرفته

چشام قهرن با من حرفمو نمیخونن

یه روز همه زندگیم شدی

حالا حتی سراغی از دلم نمیگیری

میدونم نیستی

در هیاهوی چشمان مردمان شهر

در زمزمه های دوستت دارم ها

اسیر شدم

چرا رها نمیکنی مرا

من که فقط چند خط یادگاری ازتو دارم

 دستانم تشنه نوازشت بود ؟

هرگز گرمی وجودت را حس نکردم

تو فقط رویا بودی

رویایی شیرین

چشمانت را هرگز ندیدم

اما حس کردم نگاه گاه و بی گاهت را

دستانت در دستم نبود

اما نوازشهایت را لمس کردم

حس بودن تو مرا جانی دوباره بخشید

حالا من ماندم و چند خط دلتنگی

باورت میشود

دلتنگ تو نیستم

دلتنگ خودمم

گم شدم در هجوم خواستنهای تو

فراموش کردم

لحظه هایی که با تو گذشت

من از تو گذشتم

تو از اینهمه دوست داشتن من

من باورت کردم

ولی تو بهانه آوردی

تو که میدانستی روزی خواهی رفت

روزی تنهایی تمام آرزویت خواهد شد

چرا آمدی

چرا

من باید فراموشت کنم

تو از اول هم با من نبودی نه دلت

نه جسمت نه روحت

دلم خوش بود

به یک دوستت دارم

حالا به این باور رسیدم آنهم قسمتی از بازی کودکانه من و تو بود

چه فایده وقتی احساست را نادیده میگیرند

چه فایده وقتی از دلواپسی های تو میرنجند

چه فایده وقتی محاکمه میشوی برای دوست داشتنهایت

این رسم دوست داشتن است

گناهم چیست که یکدم دلم را سپردم به تو

حالا مثل غریبه ها حتی نیم نگاهی به دلتنگی هایم هم نمی اندازی

ولی من به دلم افتخار میکنم

از دوست داشتنها خسته نمیشود

هنوز هم دوستت دارد

اما اینبار عاقل تر شده و فهمیده تر

دلم دیگر کنترل احساس را میفهمد

 

 

 واما باز هم رویایی دگر میترسم این رویا ها مرا به جنون بکشاند

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

http://www.kadinpsikolojisi.com/wp-content/uploads/2010/02/zz.jpg

یادم نیست روز اول که دل سپردم به عشق

 به چشمانش خیره شدم

بوی دوست داشتن به مشامم نرسید انگار

ولی اینبار من عشق نمی خواهم دوست داشتن

 نمی دانم قول ماندن دادم

ولی زیر قولم میزنم با هیچکس نمیمانم

خیانت نیست

دلم از بابت احساس خودم قرص قرص است

راز عشق تو را نمیدانم

ماندن را از چشمان سیاهت نمیخوانم

من از تو هیچ نمیدانم

بهانه نیست

دیگر حس دوست داشتن را از چشم غریبه ها نمی خوانم

زیر قولم میزنم با هر دلی نمیتوانم که بمانم

اگر لرزید دلش با دیدن اشکهای من

اگر عاشق بود و رسید به اوج قصه های من

اگر باورم کرد و دوستم داشت

اگر نگران باور هایم شد

اگر دوستم داشت

اگر ثابت کرد مرا میفهمد

شاید انروز مرا حالی دگر دست بدهد

روی قولم ماندم

شعر عشق را خواندم

ولی تا نهایت عشق نبینم در او

نسپارم هر گز دل کاغذیم دست او

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

این روزها عادت شده برایم بی حو صلگی

اگر آمدی فقط برایم حوصله بیاور

کارم از شاخه گل و لبخند گذشته

فقط حوصله میخواهم

سر زنش مکن مرا

این روزها بی حوصله ام

http://th05.deviantart.com/fs15/300W/f/2007/040/0/3/Black__and___White_Deviant_Id__by_AnaKidd.jpg

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

خیلی داغونم دلم گرفته دلم تنگ شده

 نمیدونم چرا کم طاقت شدم حس خوبی ندارم برام دعا کن


چرا حس دوست داشتن من با جدایی با بی محلی های یار با غرور جبران نمیشه


فقط دعا کن برام آروم بشم دوست دارم فریاد بزنم

 

 هر روز مسیر زیادی رو بی خیال و رها پیاده میرم

گاهی یادم میره کجا میخوام برم از مسیر اصلی دور میشم

باورت میشه امروز تو پیاده رو گم شده بودم دنبال آدرس میگشتم


این چه حسیه که نمیتونم فراموش کنم کسی رو که فراموشم کرده


دعا کن فقط آروم بشم

نمیدونم چرا این حرفها رو برای تو نوشتم

شاید توهم روزی فراموشم کنی مثل بقیه آدمها

 

ای عشق اول و آخر من عاشقانه دوستت دارم

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |


به نام مرگ كه روزگاريست انتظارش را مي كشم اما هر روز بيشتر از ديروز از من گريزان ميشود . به نام تنهايي كه سالهاست همراه با من در كوچه سارهاي بي انتهاي هستي قدم ميزند . به نام گريه كه مدتهاست مونس شبهاي بي كسي تاريك پر اضطراب من است . به نام غصه كه انگار در اين دنياي پهناور كسي را جز من بهر شكستن پيدا نمي كند !

یه سوال دارم ازت!  تو چرا؟؟؟هاااااااااااا تو چرا؟تو که میگفتی پاکی ٬نجیبی ...این بود ؟؟؟

خدا جون تو چرا گذاشتی؟این همه تا الان زجر کشیدم بسم نبود؟ خودت خسته نشدی ؟تکراری نشد؟

دیگه نمیتونم به خدا نمیتونم ...کمرم شکست ٬له شدم خدا ! بسمه دیگه ...اخه دارم تقاص کدوم کارمو می دم؟؟؟

دلم پاییزو زمستون رو میخواد با سکوتش با غمش با تنهاییش با تاریکیش با بارونو برفش دلم صدای برگای پاییزی رو میخواد که روشون قدم بزنم زیر بارون...

متنفرم از اینکه تنهایی برم بیرون... متنفرم از اونهایی که از من یه مجسمه ساختن به اسمه برادر... متنفرم از کسانی که یواشکی نوشته های شخصی من رو میخونن... چیزهایی که باید حالا حالاها خاک بخوره تا رنگ علاقه مردم رو بگیره!... !... متنفرم از اینکه دیگه کسی نیست که انتظارش رو بکشم... کسی نیست که انتظارم رو بکشه... متنفرم از پول...متنفرم از رفقایی که برای پول باهام رفاقت میکنن!...متنفرم از دخترایی که بخاطر پول باهات دوست میشن مخصوصاً از تو.از تویی که بخاطر پرادو دور منو خط کشیدی...دیشب فهمیدم جریان ازدواجت چی بود.همش برای خاک ریختن روی من بود.خوش بحالت غصه روت اصلاً اثر نداره...اصلاً می دونی غصه یعنی چی؟راستی اون رفیقت خیلی به دردت می خوره؟؟حتی بیشتر از من بهت علاقه نشون میده؟واست خرج میکنه؟میگفتی ماشین دوست داری آهن و کاغذ پرستی تا برات فراهم کنم.من که همه کاری خواستی انجام دادم.غیر این بود؟دیگه چرا انقدر پیچم دادی؟دیگه دوست ندارم.این ناراحتیم بخاطر دوست داشتن و علاقم نیست.ازاین ناراحتم که داره دوروغات تازه واسم رو میشه...از این ناراحتم که بهت گفتم صبا جز تو کسی رو ندارم.اگه بری میمیرم.یادته؟یادته گفتم تنهام نمیذاری؟یادته گفتی دوستم داری؟یادته گفتی باهات هستم؟یادته ازت خاستگاری کردمچرااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینطوری کردی باهام؟

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |


گاهی کلمه‌ها سنگین می‌شوند شاید هم غریبه ، فقط می‌دانم جاری نمی‌شوند درست مثل امشب ولی به جای‌ش اشک سبک می‌شود و جای کلمه‌ها را می‌گیرد خیلی هم روان و جاری جایگزین می‌شود آنقدر قشنگ غافلگیرت می‌کنند که خودت هم می‌مانی و دل می‌دهی به این غافلگیری.

قلبم دیوانه شده است، می‌تپد ولی تپیدنش عادی نیست نوعی دلتنگی عجیب و دل‌گرفتگی همراه هست که هر لحظه به عجیب تپیدنش کمک می‌کند طوری که هی به خودم می‌گویم الان می‌ایستد ولی دوباره می‌بینم می‌زند یه جورایی سرگرمم کرده است.

درد و دل نمی‌کنم با کسی، تقریبن با هیچ‌کس، شاید هم کسی نیست که به حرف‌هایم گوش دهد  و شاید هم من درد و دل کردن یادم رفته، درد و دل کردن چه مدلی هست، نمی‌دانم ، حرف‌های معمولی، اتفاقات روز، مسائلی که فقط سرگرم کننده باشند وگرنه باری ندارند این‌ها شده‌اند حرف‌هایم… گاهی خود گذشته‌ام را می‌بینم با این خودی که هستم هی فکر می‌کنم من درست هستم یا اشتباه.. می مانم…


برای غریبه:

تورا مي خوانم باري ديگر با زباني خسته از جرم نخواندن تو ، با تني نالان از پس بلاهاي ناخواسته ، با پايي ملول از فرط راهي طولاني، با لباني خشکيده که تنها نام زيباي تو را ميخواند.
مرا درياب که جز درگاه تو ندارم هيچ پناهي.
تورا ميخوانم و از تو مي خواهم که دستانم  را بنگري. آري هيچ ندارم که آرزاني اين عشق کنم ، سوي تو بلندش ميکنم زيرا که مي دانم جز تو کسي حتي بر آن نظري نمي اندازد، چه رسد به دست گيري اش. تنها يک چيز دارم و آن هم قلبي شکسته است که روزي همه چيزم بود و امروز پشيزي هم نمي ارزد. حتي به ميزاني که بتوانم با فروشش باز يک عشق مجازي بخرم. آري تنها کسي که خريدارش هست تويي.
مرا درياب...

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |


اینجانب اشکان ناطق صاحب الزمانی متولد ماه اسفند فرزند کوه و دریا وصیت می کنم پس از مرگم یکی یکی آرزوهایم را با شبنم روی برگ های هزاران ساله پیرترین چنار  نوشته و برگ ها را از بلند ترین کوه های دورترین جنگل های دنیا به دریا بیندازید تا خوراک ماهیانی شود که راه طولانی را از چشمه برای رسیدن به دریای خیال خود طی کرده اند...

اولین برگ:

پس از مرگم اعضای بدنم را اهدا کنید...

قلبم را به کسی ندهید.چاقو را تا اعماق قلبم فرو کنید تا هرچه سیاهی در آنست از منفذ بیرون زند.

چشمانم را به دخترک کبریت فروش بدهید. چشمانم او را کمک خواهد کرد تا پول های مردمی را که به گمان خود پول کبریت های او را کمتر می دهند، دیده و به آنها نشان دهد که نابینای واقعی خود آنها هستند...

روحم را به پدرم دهید تا به تعداد روزهای باقیمانده زندگیم دنیا را ببیند...

دستانم را به مادرم بدهید. دستانش درد می کند...

احساسم را به سنگ تراش قبرم دهید تا با آن سنگی بتراشد که یادگاری باشد برای مردمان هزار ساله تاریخ...

و خاطراتم را با خودم به زیر خاک ها بفرستید تا آنها را برای جانوران همدمم زیر خاک تعریف کنم و با اشک آنان آتش قبور مردگان کناریم کمی آرام گیرد...

 

برگ دوم...

پس از مرگم سیاه نپوشید. با لباس های الوان سماع کنید تا از خوشحالیتان اشک کودکی یتیم که کاسه گدایی به دست دارد پاک شده و خنده و به لب گیرد. مبادا صدای ناله به گوش همسایگان برسانید تا خدای ناکرده سلول های سرطانی پدر زهرا عود نکند. دوستانم را خبر کنید تا برایم تانگو برقصند. شاید دل عاشقی خسته از دیدن رقصشان به وجد آید و شور عشق در دلش زنده شود. بی تابی نکنید. بردارانم را دریابید.امیرعلی(آیدین) را بیشتر...

 

برگ سوم...

 

برگ های بعدی را نمی نویسم مبادا خسته شوید...

 

برگ آخر...

زندگی را دریابید. به همه بگویید حلالم کنند نکند آن طرف ها گرفتار دل کسی باشم. قرضی ندارم . نمی خواهد نگران قرض هایم باشید. بماند برای حساب بین خودمان!        حالم خوبست. دلم روشن!

 وفا كنيد و ملامت كشيد و خوش باشيد / كه در طريقت ما كافري است رنجيدن

 

عرض دیگری ندارم...

                             امضاء

                                       اشکان ناطق صاحب الزمانی

                                                        تاریخ:..............

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

 

 در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد
مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود
و زن , مدام لبخند می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
.....
روزهای خوب , زود می گذرد
قانون " بودن " همین است
روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست
کوتاه و زیبا
و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد
مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند
و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود
تکرار و تکرار و تکرار
شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود
و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود
هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود
و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود
....
- من هیچوقت عاشق نمی شم
هیچوقت ...
فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟
فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟
نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟
نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته .... حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد
عیبی نداره ... میگذره ,
یه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنی نه ؟
میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط همرام بودی ... دلت کجا بودو فقط شیطون میدونه ...
مرد میگفت و از پس دودهای مواج , روزهای گذشته را , جستجو می کرد
و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگین :
- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا
خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم
حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم
نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین
فقط خواستم بفهمم بودن و نبودنم فرقی ام برات داره یا نه ....
که تو هم خوب جوابمو دادی
....
بوق ممتد
مثل یک دیوار آجری بلند است
تا آسمان
انگار که دیوار, آسمان آبی را دو تا می کند
بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی
یعنی , چیزی شبیه فحش های بد ....
...
مرد دست در جیب
با قدی خمیده و چشمانی بی خواب
قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد
و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست
اندام نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت
صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند
انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند
عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم
مرد نمی توانست
مردها گاهی خیلی سخت می شوند
سخت و بیروح و لایه لایه
و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,
می شکند ,
ذوب می شود و اینبار به جای شیشه ,
سنگی می شود سخت تر از خارا
....
آدم دلش تنگ می شود
دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد
هوای گذشته ها را می خواهد
حتی شده به یک نفس عمیق
یکسال گذشت
تنهایی همراه مرد بود
و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود
مرد , نه اینکه عاشق بوده باشد ... نه .... فقط از روی دلتنگی
گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند :
- الو ...
صدای زن شکسته و خراشیده است
انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری
صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند
آن روزها چقدر خوب بود ها ...
- الو ... بفرمایید
مرد , دلش می خواهد نفس عمیق بکشد
دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون
گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش کرد
انگار که از همان اول نبوده
مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد
صدای قلدر و خشن :
- الو .... د چرا حرف نمی زنی مزاحم ....
قلب مرد انگار که , ایستاد
گوشی را کوبید روی تلفن
مردی غریبه ! ... رویا که رنگش می پرد می شود کابوس
و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد
مرد , نحیف و قد خمیده
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد ,
با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
....
زن , نشسته بود لبه تخت
شکسته و بیروح
مرد غریبه لباس هایش را پوشید
بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخت زن را آزرد
- دوستت دارم
صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود
زن خوب گوش سپرد
نه ... این صدا هم تازگی نداشت
این صدا هم تکراری بود
زن , در جستجوی تازه تر شدن ,
اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود
ِ...
رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند                                      

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |


آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند


آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند


آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند


آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند


آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند


آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک اصلا مسئله ندارند

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |

 

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداره...

وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداري
......

وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته گفتي
...

وقتي از درون تمام وجودت يخ زده
....

وقتي ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
....

وقتي تنها ترين تنهاي دنيا هستي
....

و وقتي باد شمع اتاقت رو خاموش كرد
...

بدان که هنوز تنها نيستي چون اول خدا رو داري

و بعد منو

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعتتوسط فاخر | |